Monday, June 02, 2003

مدت زیادی است که چیزی ننوشته ام راستش امتحانات وقتی باقی نگذاشته ولی خوبیش این است که تمام امتحاناتم را خوب
دادم و سه تا دیگر باقی مانده.
پنج شنبه گذشته جشن تولدم را برگزار کردم که مراسم کوچک و خودمانی بود و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.
امتحان �اینال زبانم را هم خوب دادم. بعدا" بیشتر خواهم نوشت. خداحا�ظ

Monday, April 28, 2003

این روزها سخت درگیر امتحانات معر�ی هستم. از یک طر� کلاس زبان �شرده و از یک طر� آزمونهای علمی و امتحان.
بیچاره شدم. صبح ها ساعت 5 از خواب بیدار می شوم و تا 7 درس میخوانم بعد از مدرسه هم تا شب و (خودمانیم یک مقدار هم
وقتم را تل� میکنم) چند روز قبل هم یک اسکیت بازی جانانه کردم که خیلی چسبید. واقعن ورزش در زندگی ضروری است. برای
سلامت جسمی و روحی. �علا" خداحا�ظ

Wednesday, April 16, 2003

چند روز است که ترم جدید زبانمان شروع شده که اواخر آن به اوج امتحانات خرداد بر خورد
می کند به همین علت قرار شده که هر جلسه دو ، سه تا درس بدهندکه تا آخر اردیبهشت
تمام شود.
این ه�ته را به منا سبت ه�ته ی بهداشت؛ انجمنی ها در مدرسه پخت و پز می کنند غذا
های مختل� می پزند و می �روشند. برای معلم هایمان هم بد نشده .کیسه کیسه می برند
خونه هاشون.
شعار امسال ه�ته ی بهداشت :((محیط سالم؛کودک سالم .))
از ه�ته ی جدید امتحانات معر�ی شروع می شود که اولیش ریاضی است و بعدعربی و......
هم چنان به شدت باران می آید و هوا سرد است. آسمان نیز کاملا" آبی و تمیز شده.
چند روزی است که برای وبلاگم تصمیماتی گر�ته ام که سعی دارم در تابستان آن ها را
عملی کنم . یکی از آن ها نوشتن مطالب م�یدتر می باشد.
تا بعد از امتحانات معر�ی خدا حا�ظ ........................................................................

Friday, April 11, 2003

احتمالا" شما هم چند شب پیش با انتشار خبر سر نگونی حکومت صدام و تسلط نیرو های آمریکایی بر آن؛به خوبی
معنی عمیق این جمله را درک کردید :( آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ) ....................................................
چند روز پیش برنامه ی امتحانات معر�ی را بهمان دادند ،که از 30 �روردین شروع می شود. بعد از این امتحانات برای
حوزه معر�ی می شویم.تقریبا" بیشتر کتابهایمان را تمام کرده ایم و در کلاس درس ها را دوره می کنیم.تعدادی از
معلم ها نیز مثل همیشه بچه ها را از نهایی می ترسانند. من هم از امروز دوره ی کتابها را شروع کرده ام تا مانند
سال های قبل نمره ی خوب بگیرم. تازه سال بعد قراراست به دبیرستان بروم .

Saturday, April 05, 2003

امروز پس از 18 روز به مدرسه ر�تم و از دیدن دوستانم خوشحال شدم.پس از سلام علیک و تبریک
سال نو دوستم مجال نداد حالش را بپرسم....... شروع کرد :جمعه بعد سال تحویل ر�تیم خونه ی
کییک . بعد ر�تیم خونه ی �لانی و........دوباره نزدیک بود سرم درد بگیره که بحث را عوض کردم و
از مقدار عیدی و سیزده بدر گ�تم.هم اکنون ،من 20 هزار تومن دارم؛وقتی از دوستم پرسیدم،گ�ت
که 24 هزار تومن داره. سپس من جمله ام را درست کردم و ذکر کردم که 2 هزار تومن برای ساندیچ و
پیتزا ؛و 5/4 هزار تومن برای سوار کاری پرداخته ام.
زنگ سوم تاریخ و جغرا�ی داشتیم که معلممان می خواست تکالی� عید را تحویل بگیرد.چون این
معلممان کمی قاطی داره ؛همه ی تکالی�م را اعم از (تاریخ،جغرا�ی،اجتماعی و �ارسی)را برده بودم
ولی دوستم همه را نیاورده بود واز هر درس یک ص�ر گر�ت.
امروز با مامانم ر�تیم تا برای ترم جدید زبان ثبت نام کنیم.نتیجه ی امتحانات را روی برد زده بودند .
از 100 نمره 96 شده بودم که با دیدنش گل از گلم شک�ت.

Thursday, March 27, 2003

بعد از اینکه دیدو بازدیدها تقریبا" به پایان رسید س�ره ی ه�ت سین هم برچیده شد.
خیابانهای تهران هنوز خلوت و هوا پاک و تمیز است . چند روز قبل باران شدیدی شروع به باریدن
کرد و بعد هم تگرگ آمد بعدش هوا بسیار صا� و خوب بود. جان می داد برای قدم زدن.
گاهی اوقات حوصله ام سر می رود و دوست دارم مدرسه باز شود. بیشتر تکالی� نوروزی را هم
انجام داده ام و درس هایم را دوره کرده ام به همین علت تعطیلات برایم کمی خسته کننده شده.
امروز هم که جمعه است قرار است به مهر شهر به خانه ی یکی از دوستان مادرم برویم و تا بعد از ظهر
آنجا هستیم . تا بعد............
امروز متوجه شدم یادم ر�ته مطلبی را که برای سال نو نوشته بودم تو وبلاگم بگذارم.
البته یکی از دلایل ان دید و بازدیدهای عید بود و به همین دلیل سال 82 را به تمام دوستان
وبلاگ نویس تبریک می گویم و امیدوارم سالی پر مو�قیت داشته باشند.
امروز دید و بازدیدهای ما تقریبا" تمام شد و تا سیزده بدر بیکاریم و باید به درسها و مطالعه
کتابهایم مشغول شوم. تصمیم دارم به کمک مادرم اسم دوستانم را در کنار وبلاگم قرار دهم
و به آنها لینک بدهم. باید کمی هم تایپ تمرین کنم که دستم تندتر بشود. و بتوانم مطالبم را
سریعتر بنویسم. مجددا" سال نو را تبریک می گویم.

Wednesday, March 12, 2003

امروز در مدرسه یک غلغله بازاری بود که بیا و ببین. زنگ آخر معلم �ارسی نیامده بود
و بچه ها جشن گر�ته بودند, کلاس ما در آن ساعت به یک باغ وحش بیشتر شبیه بود, بالاخره
بچه ها آنقدر شلوغ کردند که ناظم آمد و هر چه از دهانش در می آمد بارمان کرد و ر�ت.
بعد هم یکسری از بچه ها ر�تند به حیاط و من نیزبا چند تن از دوستانم به حیاط ر�تم. نسیم
خنکی می وزید و هوا آ�تابی و ملایم بود . پارچه های سیاه که برای محرم زده اند تکان تکان
می خوردند. این روزها بچه ها هوایی شده اند و دوست دارند زودتر تعطیل شویم, کسی حال
درس خواندن ندارد و ات�اقا" دایم از ما امتحان می گیرند. امتحان �اینالم را هم خوب دادم و
�علا" تعطیل شده ایم . معلمهای مدرسه هم کلی تکلی� برای تعطیلات عید به ما داده اند که
باید از همین حالا شروع کنم به نوشتن آنها که همه تلنبار نشوند برای روز آخر.

Monday, March 03, 2003

چند روز دیگر قرار است در مدرسه مسابقه ی علمی برگزار شود, به همین دلیل امروز
دبیر ریاضی مان آخر زنگ نمونه ی سوال می داد, بچه های کلاس خیلی گیج بازی در
آورده بودند و مرتبا" سوالات بیهوده می کردند. بخصوص جلویی ما که سرما هم خورده
بود و با صدایی گر�ته و تو دماغی , سوالات احمقانه ایی می کردو صدای بالا کشیدن
آب بینی اش بیشتر از همه لج آدم را در می آورد. با نزدیک شدن به ماه محرم و عید نوروز
در بین بچه ها شور و شوق خاصی به وجود آمده است. آخه یک عده از آنها از اون شله زرد خورهای
حر�ه ای هستند که تمام ده روز محرم را از این تکیه به آن هیئت مشغول بخور بخور هستند.
مدیر مدرسه هم که به تکاپوی عجیبی ا�تاده و از خود بیخود شده. تمام خیابانها را داربست می
زنند و پرچمهای عزا , به قول معرو� محرم آمد و عید....شد, چه تعطیلات بیخودی در پیش داریم.
چند روز گذشته را هم به همراه مادر و پدرم برای خرید لوازم مورد نیاز عید ر�ته بودم و عجیب هوا هم
سرد بود و سوز آن باعث آزار می شد. ه�ته ی دیگر هم امتحان �اینال زبان دارم که باید حسابی بخوانم
تا مثل ترم قبل جزء برترینها شوم.

Sunday, March 02, 2003

این چند روزه سرم شلوغ بود و وقت نشد مطالبم را تایپ کنم. امروز در مدرسه؛زنگ اول قرآن داشتیم
و خانم قرآن ضبط را روشن کرد،البته هیچ کس گوش نمی داد. یک سری تکالی� زبان خود را می نوشتند
و بقیه حر� می زدند. زنگ زبان کلاس خیلی خر تو خر بود،بچه ها شدیدا" شلوغ شده بودند وبه یکدیگر
موشک پرت می کردند؛بچه هایی که قرار بود برای مسابقه ی والیبال بروند تو آب خوری صدای گوریل
در می آوردند و پشت سری ها با هم می جنگیدند و به هم �حش می دادند... تو این هیرو ویری خانم زبان
با جیغ و داد اسامی ا�رادی را که 20 شده بودند اعلام می کرد . من و دوستم ویک ن�ر دیگه 20 شده بودیم
که قرار شد به ما کارت امتیاز بدهند.

Monday, February 24, 2003

امروز کمی دیرتر به مدرسه ر�تم. خوشبختانه آخر مراسم صبحگاه بود.هنگامی که به کلاس می ر�تیم خانم ناظم
گ�ت که کلاسمان را با دوم ها عوض کنیم .با شنیدن این حر� خیلی ناراحت شدیم آخه کلاس دوم ها قبلا"
آزمایشگاه بود و جای کمی داشت.بالاخره با نارضایتی داخل کلاس شدیم. زنگ اول تاریخ داشتیم. بعد از مدتی
خانم ادبیات آمد و تا زنگ ت�ریح از نهضت ملی شدن صنعت ن�ت صحبت کرد, اولش صحبتهایش جالب بود و با دقت
گوش میدادیم , اما آنقدر حر� زد و توضیح داد که دیگر بچه ها خوابشان گر�ت و حوصله شان سر ر�ته بود. و
زیر لب غرغر می کردند.بعضی ها هم مخ�یانه مشغول خوردن خوراکی بودند و خلاصه محشر کبرایی به پا شده
بود که آن سرش ناپیدا! زنگ آخر هم که ریاضی داشتیم و آخر سر دیگر کلاس به هم ریخته بود و بچه ها منتظر
بودند که زنگ بخورد و مثل تیری که از چله ی کمان رها می شود به سمت در کلاس هجوم ببریم و به خانه که
مهد آزادی است برویم.

Sunday, February 23, 2003

سلام
من سه ماه دیگر 14 ساله خواهم شد. میخواهم خاطراتم را از درس و مدرسه و دوستانم
و زندگی ام در اینجا بنویسم. هنوز ص�حه ام روبراه نیست, امیدوارم به زودی آباد شود.

Friday, February 21, 2003

این نوشته آزمایشی است. من بهار هستم و از امروز به جمع وبلاگ نویسها پیوستم.